شخصی قصدسفر به منظور تجارت داشت.خدمت حضرت جعفر صادق علیه السلام
امدواستخاره کرد.
استخاره بدامد.ولی او نادیده گرفت وبه مسافرت تجارتی رفت.واتفاقا
سودفراوانی هم به دست اورد.
وقتی باز گشت خدمت امام صادق علیه السلام رفت وگفت/
یادتان هست که برایم استخاره کردید بدامد/امامن ان رانادیده گرفتم وبه سفر تجارتی که قصد
داشتم رفتم وسودفراوانی هم به دست اوردم.
حضرت به او فرمودند/یادت هست در این سفر درفلان منزل خسته بودی نماز مغرب وعشائ
را خواندی .
شام خوردی وخوابیدی وهنگامی که بیدار شدی افتاب صبح زده بود ونماز صبح تو قضا شد.
باشرمندگی عرض کرد اری یا بن رسول الله .
حضرت فرمودند اگر خداوند متعال دنیا وهر انچه در ان است را به تو داده بو د.جبران ان
خسارت معنوی نمی شد.
برگرفته از کتاب داستانها وحکایتهای نماز .رحیم کارگرو محمد یاری![]()
کوچههاي خراسان...
چشمههاي خروشان تو را ميشناسند
موجهاي پريشان تو را ميشناسند
پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگهاي بيابان تو را ميشناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را ميشناسند
هم تو گلهاي اين باغ را ميشناسي
هم تمام شهيدان تو را ميشناسند
از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي که امواج طوفان تو را ميشناسند
بوي توحيد مشروط بر بودن توست
اي که آيات قرآن تو را ميشناسند
گرچه روي از همه خلق پوشيده داري
آي پيداي پنهان تو را ميشناسند
اينک اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را ميشناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم
کوچههاي خراسان تو را ميشناسند
قيصر امينپور
اعجازعشق
شفايافته: ناصر احمدى گل
تاريخ شفا: يازدهم بهمن 1375
بيمارى: لالى
زبانش مثل چوب خشك شده بود. گامهاى مهيب ترس را هم آواز با ضربان قلبش مى شنيد. چشمانش
از حدقه بيرون زده و به كنار جاده خيره مانده بود. در عمق تاريكى ، در كنار جاده، شبحى سفيد، چون
گرگى نرم در هيبت انسان، برآيينه چشمان ناصر نقش بسته بود. در محل زندگى او، كمى پايين تر چنبره
زده بود. او آروز مى كرد مى توانست همچون پرنده اى سبك بال، اين مسافت تا خانه را پرواز كند و از اين
همه اضطراب رهايى يابد.
صداى موتور سيكلت در دشت مى پيچد و مرد را به شبح نزديكتر مى كرد. سكوت دشت ترس زنده مى
كرد و نفس در سينه ناصر حبس شده بود. به چندمترى شبح كه رسيد تعجب كرد! به او خيره شد. باورش
نمى شد. تمام توانش را به كار گرفت تا بر سرعت موتورسيكلت بيفزايد، اما ديگر رمقى نداشت. پلك بر
هم نهاد و بعد از چند لحظه پرده از ديدگان مشوشش برداشت.
شايد خيالاتى شده بود، قلبش بشدت مى تپيد و مثل گنجشكى كه مى خواهد آزاد شود، خود را به
قفس سينه مى كوبيد. رخ برگردانيد تا يقين پيدا كند كه آنچه بر او گذشته كابوسى بيش نبوده است. نه
امكان نداشت، احمد بر ترك موتورش سوار شده بود. ناصر ترسيده بود، خواست احمد را پياده كند. اما
دستش از ميان بدن احمد عبور كرد، گويى جسم او از مه تشكيل شده بود، ترس بيش از پيش بر او چيره
شد.
كنترل موتورسيكلت از دستش خارج گرديد و او را نقش بر زمين كرد. تابوت بر روى دستها به جلو مى رفت
همه سياه پوش بودند، چه كسى مرده بود؟ چرا همسر و فرزندان ناصر زار مىزدند؟ چرا برادرش نام او را
با گريه صدا مى زد؟ با شتاب بيش آنها رفت. تلاش كرد كه برادر را در آغوش بكشد و آرام كند، اما گويى
جسم او همانند احمد از مه تشكيل شده بود.
جنازه را براى شستشو به داخل غسالخانه انتقال دادند.
آه !! اين خود اوست يعنى ... يعنى ...
آب سرد را باز كردند، موج آب، او را به ساحل بيدارى كشاند. با سختى چشمانش را گشود، خود را روى
تخت و در حصار سايه هايى يافت كه او را احاطه كرده بودند. سايه ها پررنگتر شدند. ناصر تكانى به خود
داد كه برخيزد اما به سبب ضعف زياد نتوانست. برادر ناصر با حالى پريشان در آستانه در اتاق ظاهر شد،
دوان دوان به سويش آمد و او را در آغوش كشيد و در حالى كه سعى داشت بر اعصابش مسلط شود، گ
فت: حالت خوبه داداش جون؟ بعد رو به سوى مشهدى على كرد و ادامه داد: خدا خيرت بده كه ناصر رو
رسوندى به بيمارستان، واقعا متشكرم. نگفتى حالت چطوره داداش؟ ناصر تلاش كرد كه كلمه اى در
پاسخ برادرش بگويد، اما هر چه كوشيد نتوانست. پزشك، برادر ناصر را به بيرون از اتاق دعوت كرد.
همسر ناصر كه بر روى يكى از نيمكتهاى كنار راهرو نشسته بود و مى گريست، با ديدن پزشك و برادر
همسرش، از جا برخاست و به طرف آنها رفت و با بغض پرسيد: آقاى دكتر حال ناصر چطوره؟
پزشك كه سعى در آرام نمودن آنها داشت، گفت: حالش رضايت بخش است. تنها مشكلى كه وجود دارد ا
اين است كه متأسفانه آقاى احمدى قدرت تكلم را از دست داده است. برادر ناصر با تعجب پرسيد: براى
چه؟ دكتر گفت: علتش به درستى مشخص نيست، ولى احتمالاً بايد شوكى به ايشون وارد شده باشه
كه در اين مورد متأسفانه كارى از دست ما ساخته نيست. و شما مى تونيد فردا بيمار رو به منزل ببريد.
با اين كه از آن حادثه چند هفته مى گذشت، ناصر نتوانسته بود خواب راحت داشته باشد. هر چه مى
كوشيد به آن حادثه فكر نكند، نمى توانست. آن اتفاق چون كابوسى وحشتناك، آسايش را از او سلب
نموده بود.
ناصر با چشمانى كم فروغ و گونه هايى بى رنگ، در كنجى از اتاق نشسته و در سكوت فرو رفته بود. غم
بيمارى او را تا درگاه يأس پيش برده بود.
ا
احساس دلتنگى ، قلبش را فشرد. زن سكوت حزن انگيز اتاق را شكست و گفت: ميگم ناصر، ما كه به
خيلى از دكترا مراجعه كرديم و نتيجه نگرفتيم. برادرم با خانواده اش مى خوان برن مشهد به منم گفتن كه
اگه مايل باشيم همراهشون بريم.
مرد نگاه غمبارش را به تصوير بارگاه منور حضرت رضا(ع) كه به ديوار نصب شده بود، انداخت. درخشش
گنبد و گلدسته ها، نور عشق و اميد را در دل او روشن كرد، اشك در ديدگانش حلقه زد و عشق زيارت
امام رضا(ع) بر دلش شعله ور شد. خنكاى پاييز، جاى خود را به سرماى زمستان داده بود. ابرهاى تيره
آسمان را پوشانده و با تندى وزيدن گرفته بود، و سرما تا مغز استخوان نفوذ مى كرد.
در صحن حرم مطهر تعداد زيادى از زوار عاشق به چشم مى خوردند كه ذكرگويان داخل حرم مى شدند.
باقى مانده برف شب قبل بر روى گنبد طلا جلوه زيبايى خاصى داشت. ناصر به همراه چند بيمار ديگر در
پشت پنجره به انتظار نشسته بود. باد بر صورتش شلاق مى زد. كلاهش را تا روى ابروانش پايين كشيد و
در خويش فرو رفت. چشمهايش مملو از اشك شده نگاه نيازمندش را به پنجره گرده زد. ناصر در حريم
عشق و در جمع حاجتمندان، كعبه دلش را به زيارت نشسته بود. بغضش گشوده شد و در دل به ائمه(ع)
متوسل گرديد.
او آرام مى گريست و در سكوت با تلاوت آيات قرآن از خداوند كمك مى خواست، و با آب ديده، دل را صفا
مى داد.
هنگامى كه پلكها بر نگاهش پرده كشيد، آقايى سبزپوش در هاله اى از نور، در حالى كه شال سبز بر
كمر داشت به سوى او آمد و با شيرينترين لحن فرمود: برخيز! طنين صداى آقا برتن خسته اش روحى تازه
بخشيد. ناصر هيجان زده از جا برخاست، گويى نسيم رحمت وزيدن گرفته و گرد و غبار اندوه را از زندگى
او زدوده، و به جاى آن شفا و شادى را به ارمغان آورده بود.
جشن آب و آيينه و گل و ريحان بود، فرشتگان چه زيبا ميزبانى مى كردند و دامن دامن گل سرخ محمدى
برسر و روى زائران مى ريختند. رايحه عشق شامه ها را نوازش مى داد، و عاشقان به پراكنده در گلستان
جاويدان رضوى ، با چشمانى پر ستاره، عنايت مولا را به نظاره نشستند.

ميلاد هشتمين اختر تابناك ولايت حضرت علي بن موسي الرضا
بر تمام شيعيان واقعي مبارك باد.
اگر تمام عالم را جست و جو کنی، دوستی همچون امام عصر علیه السّلام نمی یابی
که:
هرچند به یادش نباشی، تو را از یاد نبرد؛
هرچند او را رها کنی، تو را رها نکند؛
هرچند بر او جفا کنی، از عطا دریغ نورزد؛
هرچند در حقش دعا نکنی، به درگاه خداوند برایت دعا می کند؛
هرچند از او گریزان باشی، از تو روی برنگرداند؛
هرچند موجبات رنجش او را فراهم کنی، رنجوری تو را برنتابد؛
هرچند به او سربلندی نیفزایی، او سبب افتخار و بزرگی تو باشد؛
اگر از حال او بی خبر باشی، از احوال تو بی خبر نماند؛
اگر تو حضور او را درک نکنی، همیشه و هز جا همراه تو باشد؛
اگر از ارتباط با وی خودداری کنی، خود به تو پیغام دهد؛
اگر از او دفاع نکنی، تو را بی پناه مگذارد؛
اگر هزاران مرتبه قلبش را شکسته باشی، باز عذرت را بپذیرد؛
اگر بارها زیاد نقض میثاق کرده باشی، راه بازگشت به سویت نبندد؛
اگر تو او را دوست نداری، او تو را دوست داشته باشد؛
اگر تو امانت داری شایسته برایش نباشی، او امین و راز نگهدار تو باشد؛
اگر تو او را یاری نرسانی، او پشتیبان و یاور تو باشد؛
اگر کوچک ترین خدمتش را به رخش کشی، بزرگ ترین لطفش را به رویت نیاورد؛
اگر تو حریمش را پاس نداشتی، او تو را حمایت و محافظت کند؛
اگر تو او را طرد کنی، او پناه گاه امن تو باشد؛
اگر سهم او را از مالت نپردازی، باز هم روزی خویش را مدیون او باشی؛
اگر تو فرزندی خطاکار و سر به هوا گشتی، او پدری بزرگوار و شفیق باقی بماند؛
اگر تو او را در سختی ها تنها گذاشتی، او در تنگنا ها و شداید، رهایی بخش تو
باشد؛
... و این ها همه در حالی است که هیچ نیازی به تو ندارد و به عکس، تو سراپا نیاز و
احتیاج به اویی!!!!!!

دلتنگ با تو بودنم اما نمی شود
بغض نشسته توی دلم وا نمی شود
چشمت هزار جمله به من گفت نابه ناب
چشمت هزار جمله که معنا نمی شود
این هم قلم,دو بال برای خودت بکش
یا می شود که پر بکشی یا نمی شود
هی فکر می کنم که غزل دست و پا کنم
دستم به احترام قلم پا نمی شود
من در کلاس هستم,بابا نه,اب نه
وقت مرور اب و بابا نمی شود
اقا اجازه ,من بلدم بخشتان کنم
خورشید نه,ستاره نه,اینها نمی شود
اقا اجازه ,روی لبم بود,غیب شد
مهتاب نه,نسیم نه,ای وای! نمی شود
من گریه ام گرفت,به من صفر می دهید؟
فردا جواب می دهم! ایا نمی شود؟؟
فردا ولی به میمنت چشمهای تو,
مهمانی ست,نوبت املا نمی شود
فردا دوباره نام تو را بخش می کنم
فردا دوباره بغض دلم را وا می کنم....
خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد ...
و باز هم



*********************
در دل شب، اين شب متروک و سرد
اين شبِ لبريزِ غزلهاي درد
اين شب آشفته نامهربان
اين شب دل مردهي بيناگهان
با دلي آزرده و پايي به گِل
حسرت شمشير شهادت به دل
همدم اندوه و سکوت و غمم
چشمِ پر از حسرت صد ماتمم
آنکه توانست و به تو دل نداد
دل به چراغِ شب ِ محفل نداد
قصهي مجنون و بيابان نکرد
رو به ره مشهدِ « چمران » نکرد
همدم « همّت » نشد و بازگشت
با غم و اندوه تو دمساز گشت ...
بانگ خوش قافله يادش بخير
شوق شب نافله يادش بخير
فرصت همکوچهي مستي شدن
مست ز آواي الستي شدن
سير شدن از شبح خوابها
خسته شدن از شبِ مردابها
زخمي « درياچهي ماهي » شدن
دشمن تزوير و سياهي شدن
بال زدن با « صفر خوشروان »
تا به کرانههاي خوش آسمان
قصهي « شيرودي » و « بازي دراز »
همنفسِ سادهي مولا شدن
در سحر عشق تو پيدا شدن
باز به ياد شب والفجر هشت
سرخترين خاطرهها سبز گشت
حنجرهاي سرخ غزل ميسرود
از دلِ خونين من و « کرخهرود »
« بانه و سردشت و مريوانِ » ما
لاله رخ از خون شهيدان ما
در دلِ سرخِ شب غوغاي حرب
سبزترين خاطره « گيلان غرب »
از که بجويم ره آيين تو ؟
« قصر » دلارامي « شيرين » تو؟
*********************
آيا ما عاشق تو نيستيم
يا شايد لايق تو نيستيم
دشت پر از ناز نجيب تو بود
باغ پر از سرخي سيب تو بود
گرچه زتو دور شده منزلم
بويِ تو ميآيد از آهِ دلم
بي تو شبي رو به فراموشيام
قصهي ناخواندهي خاموشيام
اشک به خون دلم آميختهست
بال کبوتر زغمت ريختهست
باز مرا تا به هوايت ببر
تا به صف چلچلههايت ببر
دل، دلِ من در ره عشقت بکوش
باز همان رخت بسيجي بپوش
اهل همين ده که شدي ساده باش
تيغ علي (ع) « استن حنانه » باش
بر شب تزوير ابوذرترين
سبز بمان کوه سرافراز دين
نام تو با عشق پرآوازه باد
« بوي خوش روشنيات » تازه باد.
*********************

تقرب الي الکلب
مرحوم هيدجي ديواني دارد، او قضيه جالبي نقل مي کند، مي گويد: در محله ای فرد مقدسی زندگی
می کرد ، شبي براي عبادت به مسجد رفت . مسجد خالي بود، دو رکعت نماز که به جا آورد، صداي خش
خشي از گوشه هاي مسجد شنيد، با خود گفت : پس من تنها در مسجد نيستم ، کس ديگري هم
گويي در مسجد هست ، سپس شيطان او را وسوسه کرد و شروع کرد با صداي بلدتر نماز خواندن ((ولا
الضالين )) را با مدّ تمام کشيدن ! به خيال اين که فردا آن ناآشنا، در ده و محلّه منتشر مي کند که فلاني
، ديشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نياز بود و نماز نافله به جا مي آورد. اين مقدس مآب بيچاره ، به
همين خيال ، حتي شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز بود. صبح که هوا روشن شد،
وقتي که خواست از مسجد خارج شود، ديد سگي نحيف و ضعيف از گوشه شبستان آمد و از در بيرون
رفت . يک باره فهميد که همه آن خش خش ها، از اين سگ بوده که از سرماي شب ، به داخل مسجد
پناه آورده است و همه نماز نافله ها و گريه ها و اشکهاي جناب مقدس هم به جاي تقربا الي الله ، تقربا
الي الکلب بوده است .
مرحوم هيدجي ، (کسی که به کتاب منظومه ملاهادی حاشیه زده است))
دوست


داشتن دوست و برادر دینى در زندگى انسان لازم است و لکن این دوستى باید بر یک اساس درست باشد و گرنه لغزشگاه بسیار خطرناکى است، چون طبق فرمایش حضرت رسول اکرم صلىاللّهعلیهوآله: المرء على دین خلیله و قرینه، 1 : دین انسان تابع دین دوستش است.
همینطور در کنزالفوائد آمده که روى عن سلیمان علیهالسلام قال لاتحکموا على رجل بش، حتى تنظروا من یصاحب؛ در مورد شخصى حکم نکنید که خوب است یا بد، تا اینکه نگاه کنید که او با چه افرادى رفیق است.
مضامین این جملات این است که انسان با افراد مصاحب خود شناخته مىشود، چون اعمال و گفتارش بر ما تأثیر مىنهد.
بر همین اساس گفتهاند که با افراد صالح و خداپرست معاشرت کنید.
قال رسولاللّه صلىاللّهعلیهوآله: مثل الجلیس الصالح مثل الدارى ان لمتجد عطره علقک ریحه...، 2 مثال رفیق صالح مثال عطار است، کسى که عطر مىفروشد اگر از عطر خود چیزى به شما ندهد حداقل از بوى خوش عطرهایش استشمام مىکنى، اما رفیق بد مانند آهنگرى است که کوره آتشین کنار اوست و اگر جرقههاى آتش آن روى بدن و لباست نیافتد و تو را نسوزاند، حداقل دود و هواى آلودهاش به تو ضرر مىرساند.
از حضرت امام ابوالحسن الرضا علیهالسلام نقل شده است که: من استفاد اخا فى اللّه استفاد بیتا فى الجنة؛ حدیث شریفى در مسئله دوستیابى و ارزش دوست خوب، است.
یک برادر دینى، رفتار، نصیحت و اعمالش موجب بهشتى شدن دوست مىشود؛ به خصوص اگر آن دوستى با یک قراردادى همراه باشد، یعنى به هم بگویند ما دوست هستیم، اگر تو از من لغزشى دیدى به من بگو و من هم اگر از تو لغزشى دیدم به تو تذکر مىدهم.
اگر یک دوستى به این درجه رسیده کامل است.
من شنیدم که علامه طباطبایى قدسسره در دوران طلبگى خود در نجف با یک نفر دوست بودند و مبانى دوستى آنها همینطور بود.
تا اینکه یک روز در درس مرحوم حضرت آیةاللّه سیدابوالحسن اصفهانى، شاگردى اشکالى مىکند و به قدرى اشکال بیجا و بىمورد بوده که شاگردان با صداى بلند مىخندند.
علامه طباطبایى قدسسره با رفیقشان در درس حاضر بودند و وقتى که از درس بیرون آمدند، علامه به آن فرد مىگوید: برادر! عوض اینکه خدا را شکر کنى که خدا یک فکر و فهمى به تو داده و مطالب علمى را مىفهمى، چرا اینطور استهزا و خنده کردى و آبروى آن فرد را بردى؟! این معناى روایت من استفاد اخا فى اللّه استفاد بیتا فى الجنة، است.3
حالا اینگونه دوستان کجا یافت مىشوند؟ آیا در خیابانها؟ در جاهایى که عیاشى و هوسرانى است؟ خیر، حضرت امام حسن مجتبى علیهالسلام در حدیث شریفى فرمودهاند که: من ادام الاختلاف الى المسجد اصاب احدى ثمان؛ یعنى کسى که رفتن به مسجد را ادامه دهد، دلش متوجه مسجد باشد، جایى که اجتماع مسلمین است، شرکت کند، حضرت فرمود: هشت چیز یا یکى از هشت چیز نصیبش مىشود. یکى از هشت هشت سود ، برادانی است که از آنها بهره شوند4 این نوع افراد ممکن است جاهاى دیگر هم باشند، اما این افراد غالبا در مساجد یافت مىشوند.
اهمیت داشتن دوست خوب، در این است که ارتباط داشتن با دوست خوب در حقیقت ارتباط با خداى متعال است؛ زیرا در حدیث شریف آمده و ان روح المؤمن لاشد اتصالا بروح اللّه من اتصال شعاع الشمس بها، 5ی: روح یک مومن، بقدرى مورد لطف خداوند است که شدتش از ارتباط نور خورشید با خورشید نیز بیشتر است. روایتى را ذکر مىکنیم که در آن برخى از خصوصیات دوست خوب را برشمرده است.
از رسول اکرم صلىاللّهعلیهوآله نقل شده که حواریون که شاگردان مخصوص حضرت عیسى علیهالسلام بودند، از حضرت سؤال کردند که «من نجالس»؛ یعنى با چه کسانى مجالست و دوستى داشته باشیم؟ حضرت عیسى علیهالسلام فرمودند: من یذکرکم اللّه رویته و یزید فى علمکم منطقه و یرغبکم فى الآخرة عمله؛ شما بزرگواران با کسى که این سه خصوصیت را داراست رفت و آمد داشته باشید:یکى اینکه دیدن او شما را به یاد خدا بیاندازد، بهطورى که هنوز حرفى نزده، کارى نکرده، ولى همین که او را مىبینید، به یاد خدا مىافتید. دوم اینکه وقتى حرف مىزند، شما را به لهو و لعب دعوت نکند، بلکه حرف زدنش علم و دانش شما را زیاد مىکند، یک مسئله، حکم الهى یا حدیث را به شما بیاموزد.
و نیز با کسانى رفت و آمد کنید که کارهایشان شما را به سوى آخرت تشویق مىکند.
طبق یک روایتى در آخرالزمان دوست و برادرى که مورد اطمینان باشد، کمیاب و نادر مىشود، در عین حال انسان لازم دارد که چنین دوستى داشته باشد.
خدایا دوستى اهلبیت علیهمالسلام و دوستانشان را در دلمان زنده بدار.




